برگ ریز

خواندنی > شعر > فیض > برگ ریز

 وقتی که برگ ریز دل ما رسیده بود

وقتی خزان به باغ محبت خزیده بود

وقتی که سوز سرد زمستان ز ره رسید

وقتی که تاک زندگی ما تکیده بود

وقتی که روز ما چو شب تار می نمود

وقتی که رنگ چهره شب هم پریده بود

وقتی که نور عاطفه اینجا غروب کرد

وقتی که یاس از دم دوران دمیده بود

وقتی غزل به ماتم هر قافیه نشست

وقتی تمام دلخوشیم یک قصیده بود

وقتی که برگهای شقایق یکی یکی

پرپر شده به خون خودش آرمیده بود

وقتی ز بار گران گناه و جور

پشت زمین و زمان هم خمیده بود

وقتی که عابدی به بهای عبادتش

در وهم خود بهشت خیالی خریده بود

وقتی که کودکی همه فقر خویش را

با حسرتش به لوح تمنا کشیده بود

وقتی که اشک آن زن تنها و نا امید

بر دامن قساوت و فحشا چکیده بود

وقتی بشر ز سفره شیطان دون صفت

همواره طعم تلخ گنه را چشیده بود

وقتی که دوک مرگ و گنه رشته فنا

بر  پیکر  نواده آدم  تنیده  بود

وقتی زمانه خسته از این ظلمت مهیب

در انتظار نور  و  ظهور  سپیده  بود

از آسمان  رسید  یکی مژده  نجات

گویی دوباره قلب دو عالم تپیده بود

آمد مسیح و جان به تن این جهان دمید

گویی که خون  اوبه رگ ما دویده بود

آمد  مسیح  آن پسر  بر حق  خدا

او صورت و جمال خدای ندیده بود

آمد یکی که جنس کلامش ز نور بود

او مطلع دوباره  فجر  و سپیده  بود

با او خدا به ذورق دنیا فرو نشست

او  پرده  حجاب خدا را دریده بود

چون او قدم نهاد در این عرصه وجود

هوش از سر تمام ملائک پریده بود

پیوند زد به خون خودش تا ابد ز حال

آن رشته حیات که از جان بریده بود

با آن صلیب که بر سر دوشش نهاده بود

بار  گران  معصیت  ما  کشیده بود

امروز  نه  بلکه  از آغاز  این  جهان

با خون خود تمامی ما را خریده بود

با دست او  اسارت  دنیا  اسیر  شد

انسان به دست او ز اسارت رهیده بود

جانا  سخن  دراز  نشاید  که  گویمت

عیسی تمام قصد من از این قصیده بود

محسن یعقوبی

18
گرانبها در شبکه های اجتماعی
18 بازدید کننده