فیض خدا

خواندنی > شعر > نجات > فیض خدا

شبی بر لب پنجره نشسته بودم چشم بر آسمان کبود و سیاه دوخته بودم

آغاز کرد دل خسته من از بیداد زمان سر زد ناله و شکوه من از کار خدا

گله هی پشت گله کردم و نالیدم زار زار گریه کردم و از ته دل باریدم

گفتم تو که هستی؟ کجا هستی؟ ای خدا مگه میشه نباشی یک دم یار با دل ما

آیا نمی شنوی صدای مرا؟ آیا نمی بینی ناله و فغان مرا

روزی ناگه صدایی به گوشم رسید تق تق تق صدا ,

صدای در قلبم بود گفتم کیستی؟ گفت من هستم آشنا که نمی شناسی مرا

گفتم چگونه آشنایی هستی که نمی شناسمت گفت چگونه می خواهی بشناسی مرا؟

مگر باز کردی در را؟ به انتظارم باز کن تا ببینی که هستم چه هستم

چه کردم بهر تو چه خواهم کرد برای تو

ناگه روحی مرا در بر گرفت در باز شد او داخل شد

 نور شد ظلمت نابود شد زانوهایم خم شد و تنم به لرزه افتاد

فریاد برآورد تمامی وجودم: خداوندا خوش آمدی در درونم

آه چه زیباست حضورت چه زیباست وجودت

آه چه زیباست نامت چه زیباست با تو بودن

پایدار باد روحت در درونم

نمانم یکدم بی حضورت

شکرگزارم ای آشنای دیرینم

سارا

17
گرانبها در شبکه های اجتماعی
17 بازدید کننده